تبليغاتX
.... تا شقایق هست زندگی اجبار است




























.... تا شقایق هست زندگی اجبار است

.... برای هیچ کسی شکستی نیست ، مگر زمان دست کشیدن از تلاش

آي آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يك نفر در آب دارد مي‌سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي‌زند،

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،

كه گرفتستيد دست ناتوان را

تا تواني بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ مي‌بنديد،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب، دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!

آي آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد،

باز مي‌دارد دهان، با چشم از وحشت دريده،

سايه‌‌هاتان را ز راه دور ديده،

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي‌تا بيش افزون،

مي‌كند زين آب‌ها بيرون،

گاه سر، گه پا.

اي آدم‌ها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

مي‌زند فرياد و اميد كمك دارد؛

آي آدم‌ها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش،

پخش مي‌گردد چنان مستي به جا افتاده بس مدهوش،

مي‌رود نعره‌زنان. وين بانگ از دور مي‌آيد:

ـ «آي آدم‌ها»...

و صداي باد، هر دم دلگزاتر،

در صداي باد، بانگ او رهاتر،

از ميان آب‌هاي دور و نزديك

باز در گوش آيد اين نداها.

ـ «آي آدم‌ها»

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت11:27توسط مژگان | |

 

یا رب ز چه این دل به چنین حال فکندی

 این قسمت و تقدیر بدین فال فکندی

رســــــــــــــوای جهانم بنمودی و در آخر

شور و شرر و نار بدین حال فکندی


تا چشم گشودم به جهان، جز تو ندیدم

 از دولت تو جز غم هجران نخریدم

لبریز بشد دل زغـــــم عشق تو یارب

بشکست دلم، از تو صدایی نشنیدم

این دل نه سزاوار چنین جور و جفا بود

پژمرده شد این دل که پر از مهر و صفا بود

آخر چه کنم تا به وصـــــــــــالم برسانی

 دل را که لبالب زتو امّـــــــــــــــــید وفا بود


بازآ و نظر کن به من بــــــــــال شکسته

 بگشای تو این در که به رویم شده بسته

امــــــــّید به لطف و کرم و مهر تو دارم

خواهم به وصـــــالت برسم با تن خسته

تو برترِ برترین و رحمــــــان و رحیمی

بخشنده ترین بنـــــــده نوازی و کریمی

یک جـرعه ببخشای به لب تشنه وصلت

 از بــــــاده عشقت که جوادی و عظیمی

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت14:1توسط مژگان | |