تبليغاتX
.... تا شقایق هست زندگی اجبار است




























.... تا شقایق هست زندگی اجبار است

.... برای هیچ کسی شکستی نیست ، مگر زمان دست کشیدن از تلاش

یاد . . . .

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند . بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به

مشاجره پرداختند . یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بود ،

سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید ، روی شن های بیابان نوشت : (( امروز بهترین دوست من

بر چهره ام سیلی زد . ))

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار

برکه ی آب استراحت کنند . ناگهان شخصی که سیلی خورده بود ، لغزید و در برکه افتاد . نزدیک بود غرق

شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت بر روی سخره

ای سنگی این جمله را حک کرد : (( امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . ))

دوستش با تعجب از او رسید : (( بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم ، تو آن جمله را روی شن های

صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟ ))

دیگری لبخندی زد و گفت : (( وقتی کسی ما را آزار می دهد ، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد

های بخشش آنها را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک

کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد .

موهبت . . . .

-من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم .

- من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسایلی را گذاشت تا آنها را حل کنم .

- من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم .

- من از خدا خوستم به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم .

- من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم .

- من از خدا خواستم به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم .

- من هیچ کدام از چیز هایی را که از خدا خواستم دریافت نکردم ولی به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم

، رسیدم .  

+نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت11:20توسط مژگان | |